
ادامه بخش 3...
چرا برخی شما را زمانی دوست دارند که به نظر خوب می رسید و احساس مثبتی نسبت به خود دارید؟
تارا از شوهرش بیزار شده بود چرا که در طی هشت سال زندگی زناشویی شان، همسرش به شدت دچار اضافه وزن شده بود به طوری که اکنون وزنش به صدوپنجاه کیلوگرن رسیده بود. دیگر تارا حتی تمایلی به داشتن رابطه ی زناشویی با او نداشت چرا تنفس نامطبوع، وزن اضافی، بوی عرق، و ظاهر ناخوشایند شوهرش، واقعا حال او را به هم می زد. او در هر فرصتی که پیش می آمد به همسرش غر می زد که به فکر کاهش وزنش باشد. او به هر کاری اعم از تشویق و تهدید دست می زد تا شوهرش را به کاهش وزن وادار کند. اما کار به جایی رسید که همه ی تلاش های او با شکست مواجه شد. تا اینکه یک روز شوهرش هنگام سوار شدن به خودرو متوجه شد دیگر به سختی داخل خودرو جا می گیرد. این شد که خود به فکر کم کردن وزنش افتاد و در یک برنامه ی کاهش وزن در نزدیکی محل زندگی شان نام نویسی کرد طوری که توانست با پیگیری آن حدود هفتاد و پنج کیلوگرم از وزنش را کم کند. زمانی که شوهر تارا به وزن و اندام جدید رسید، حتی از زمانی که با تارا ازدواج کرده بود هم جذاب تر و خوش قیافه تر شده بود. او حالا دیگر اندامی مردانه و موزون، قیافه ای متمایز، و موهای جو گندمی داشت.
او برای داشتن اندامی متناسب وزنه های سنگین می زد و اینک مردی تنومند و ورزشکار شده بود به طوری که نظرها را به خود جلب می کرد و توجه همه را برمی انگیخت، و حتی افرادی که قبلا حاضر نبودند برای دقایقی بایستند و با و صحبت کنند، اکنون سر صحبت را با و باز می کردند. پس از این تغییرات دوستان بیشتری او را دعوت می کردند؛ همچنین از لحاظ شغلی هم شروع به پیشرفت کرد.
رفته رفته با این تغییرات شوهر تارا به موجودی از خودراضی، غیرقابل تحمل، و با اعتماد به نفس کاذب تبدیل شد و این باعث ترس و نگرانی تارا شد به طوری که در دل می گفت: «من باعث شدم او به این هیولایی که الآن هست تبدیل شود.» تارا دیگر نمی دانست با این همسر جدید و تغییر یافته چگونه کنار بیاید. بعد از تغییرات مثبتی که در وضع ظاهری همسرش به وجود آمده بود تارا احساس کرد دوباره به او جذب شده است پس در صدد اغوا کردن و نزدیکی هر چه بیشتر به او برآمد اما اکنون همسرش نسبت به اون تمایلی نداشت و در برابر بی اشتیاقی همسرش، دوباره غرولندهای تارا به جان او شروع شد. این بار انتقادها و غرزدن ها در این زمینه بود که چقدر او ولخرجی می کند و چرا این گونه لباس می پوشد و چیزهایی نظیر این. حال همسر تارا به خاطر می آورد که زمانی که او اضافه وزن داشت تارا با او چگونه برخورد می کرده و اکنون دیگر تحمل غرغرهای تارا را نداشت. شوهر تارا از این واقعیت عصبانی بود که چرا اکنون که دارای اندامی متناسب شده همسرش می خواهد با او ارتباط زناشویی داشته باشد، و زمانی رسید که به فکر طلاق افتاد. پس معطل نکرد و تقاضای طلاق داد.
ما همه به نوعی می توانیم تجربه ی همسر تارا را درک کنیم. مردم دوست ندارند تنها زمانی که خوب به نظر می آیند مورد توجه و محبت قرار گیرند. اگر متوجه شوند که دلیل دوست داشته شدن آنها مثلا تغییرات بدنی مثبت است، دچار خشم و ناراحتی می شوند.
یک مثال بارز از این نمونه را در برنامه ی تلویزیونی داناهیو می توان یافت، مثالی در مورد اینکه چه باعث می شود شما از فردی که با شما فقط به دلیل اینکه دارای ظاهری خوب هستید خوش رفتاری می کند خشمگین شوید. تهیه کنندگان این برنامه ی تلویزیونی طرح جالبی پیاده کردند. آنها خانمی بسیار زیبا و جذاب را که اندامی مناسب داشت انتخاب کردند و لباط ویژه ای را که از پلاستیک خاصی تهیه شده بود بر تن او کردند که او به زنی بسیار چاق تبدیل می کرد. سپس به او لباس پوشاندند و به همراه دوربین مخفی او را برای ملاقات با آقای به یک رستوران فرستادند که هیچ اطلاعی از شکل ظاهری واقعی این خانم نداشت. در اصل می خواستند عکس العمل یک مرد در ملاقات با خانمی چاق را بررسی کنند. هنوز چند دقیقه از ملاقاتشان در رستوران نگذشته بود که آقا شروع به گفتن این مطلب کرد که بهتر است که این دختر خانم هر چه زودتر در یکی از کلاس های کاهش وزن ثبت نام کند و در انتخاب غذاهایی که می خورد بیشتر دقت کند. هر چه دقایق بیشتری از ملاقات آنها می گذشت آن آقا بیشتر و بیشتر درباره ی مشکل اضافه وزن خانم با او صحبت می کرد و حتی موقع سفارش غذا، آقا به جای او برایش سفارش غذا داد و تعیین کرد که خانم چه چیز باید بخورد و چه چیز نباید بخورد.
فردی آن روز، آن آقا به برنامه ی تلویزیونی داناهیو دعوت شد. موضوع برنامه ی آن روز این بود: «آیا شما حاضرید با یک خانم چاق قرار ملاقات بگذارید؟» آن آقا به آن برنامه دعوت شده بود که تجربه ی شب قبل خود را در خصوص آن خانم چاق جلوی دوربین بازگو کند. در همان ابتدای برنامه خانمی زیبا و بسیار خوش اندام از بین تماشاچیان برخاست و بر روی صحنه آمد و در کنار آن آقا نشت. مجری برنامه از او پرسید که آیا از چنین خانمی تقاضای ازدواج خواهد کرد؟
او لبخندی زد و دستش را با حالتی نامناسب و خودمانی به دور شانه ای آن خانم قرار داد. در این لحظه خانم مذکور از این حرکت ناراحت شد و او را به طرفی هل داد و از او فاصله گرفت. البته لازم نیست گفته شود که این خانم همان خانمی بود که شب قبل با لباسی مخصوص به شکل فردی چاق درآمده بود. زمانی که مجری و آن آقا درباره ی ملاقات شب گذشته ی آن آقا و خانم چاق صحبت می کردند، لحظه به لحظه عصبانیت خانم از گفته های آن آقا نسبت به او در شب گذشته بیشتر و بیشتر می شد. اما علی رغم خشم رو به افزایش خانم، آقای مورد اشاره همچنان سعی می کرد دستش را دور گردن آن خانم نگه دارد، تا جایی که خانم با عصبانیت رو به مجری فریاد کشید: «به این آدم نفهم بگو دستش را از دور گردن من بردارد وگرنه صحنه را ترک می کنم.»
در نظر همه ی کسانی که این برنامه را تماشا می کردند، رفتار این آقا بسیار زننده آمد؛ و باید گفت تماشای این برنامه، تجربه ای ناخوشایند و دردناک بود چرا که بینندگان از یک سو شاهد برخورد گستاخانه نسبت به یک فرد تنها به دلیل وضع ظاهرش - چاقی - بودند و از طرف دیگر شاهد تمایل زیاد آن آقا نسبت به همان خانم تنها در زمانی که ظاهری برازنده و اندامی متناسب داشت.
البته خشمگین شدن در چنین موقعیتی طبیعی به نظر می آید چرا که هیچ کس دلش نمی خواهد تنها در زمانی که خوب و دارای ظاهری مقبول است دوست داشته شود. اما در کمال تأسف، چنین معضلی در جامعه ی امروز ما بسیار رایج است.
این بخش ادامه دارد...
در بخش بعد با چرا بعضی ها زمانی که شسکت می خورید از شما بدشان می آید؟ آشنا خواهید شد...
برچسب: کتاب آدم های سمی,
نویسنده: پارسا اسدیان